سفر به دیگر سو و بازگشت

 

 

 

 

 

سلام دوستان عزیز. همین طور که مشاهده می کنید یک موضوع دیگه به موضوعات وبلاگ اضافه شد با نام دنیای ارواح. مطالب این بخش از کتاب ها و سایت های مختلف تغذیه می شود که نام منبع هم حتما آورده می شود.

در این قسمت از وبلاگ به طور دقیق پدیده ارواح به وسیله ی مقالات مختلف و همچنین وقایع ثبت شده در این حوزه مورد بررسی قرار می گیرد تا بلکه بتوانیم نتیجه ی قابل قبولی بگیریم که مورد قبول خوانندگان عزیز قرار بگیرد.

تا به حال در خبرنامه ی وبلاگ سه دوست عزیز (خانوم سلیمی، وحید و دوست عزیز نوا) عضو شده اند. از دیگر دوستان که مطالب را دنبال می کنند نیز خواهش می کنم که در خبرنامه عضو شوند. ازتون سپاسگزارم. با تشکر از شما آرمان.

 

 

سفر به دیگر سو و بازگشت

 

 

مسئله ی حیات بعد ازمرگ همه ی ما را به خود جلب می كند. برای واسطه ها، كسانی كه به تناسخ عقیده دارند، افراد با ایمان و محققین علم روح، تداوم حیات بعد از مرگ امری قطعی است. در سال های اخیر مردم عادی بدون داشتن ارتباطات مرموز و بر اثر تجربه، متقاعد شده اند كه نظری به جهان دیگر سو انداخته اند.

باربارا هاوس، 33 ساله، خانه دار سال ها از درد شدید پشت رنج می برد. اطباء برای شل كردن عضلات و تخفیف درد والیوم و داروهای مسكن دیگری را تجویز كرده بودند. مابین سال های 1973 و 1975 او چهار بار برای معالجه به بیمارستان مراجعه كرد، عملی كه به انسداد عصب معروف است بر روی او انجام شد تا اعصاب ستون فقرات قدامی را بی حس كنند: اما این عمل با شكست رو به رو شد. هر بار كه به بیمارستان می رفت حدود دو هفته در دستگاه مخصوص قرار می گرفت. به داروهایش كاملا معتاد شده بود و درد ادامه داشت. در ماه می 1975 او در بیمارستان میشیگان بستری شد. دكتر ها عملی آزمایشی برای پیوند ستون فقرات انجام دادند. عملی كه در طی آن دو مهره ی مجاور را به هم متصل می كنند تا مانع هر نوع حركت غیر عادی شوند این عمل منجر به دردهای شدیدی می شد.

تجربه ی شخصی باربارا هاوس بعد از آن عمل چنین بود:

 

« زندگی ام دیگر مثل سابق نبود. نه برای بچه هایم مادر بودم و نه برای شوهرم همسر. ناچار بودم تن به آن عمل دشوار بدهم تا بتوانم به زندگی عادی در میان خانواده ام باز گردم. شب قبل از عمل به كشیشی كه به ملاقاتم آمده بود گفتم: اگر خدایی وجود دارد از او بخواه كمك كند تا جراحان پشت مرا خوب كنند. یا بگذارد كه بمیرم. بیش از این نمی توانم به زندگی ادامه دهم.»  در آن زمان فردی بی اعتقاد بودم. به هیچ چیز ورای واقعیتهای فیزیكی اعتقاد نداشتم و هیچگاه چیزی درباره ی تجربه ی نزدیكی به مرگ نشنیده بودم. عمل بیش از آنچه جراحان انتظار داشتند به درازا كشید. زیرا یكی از مهره ها كاملا از بین رفته بود. دكتر ها به من گفتند مهره حالتی شبیه به دندان لق پیدا كرده بود. بیشتر قسمتهای آن جدا شده تكه های از استخوان لگن خاصره به جای آن پیوند زده شد. وقتی چشم باز كردم خود را در رختخواب مخصوصی دیدم. این تخت از دو فنر بسیار بزرگ و میله ای در وسط تشكیل شده است.

پرستار می بایستی سه بار در روز مرا بچرخاند بطوریكه از صورت روی تخت قرار بگیرم تا ششها تخلیه شود و هوا به پوست پشتم بخورد. نمی توانستم تكان بخورم. تكان توسط تخت انجام می شد. مجبور بودم حدود یكماه در این حالت وحشتناك قرار بگیرم. بعد وقتی احساس كردند كه آمادگی دارم از سر تا پایم را درقالبی فرو بردند.

وقتی بعد از جراحی به هوش آمدم احساس آسودگی كردم. تخت برایم راحت بود. احساس می كردم زندگی دلپذیرتر شده است.

مشكلات و درد ها دو روز بعد آغاز شد. مثل آن بود كه تمام امعا و احشایم باد كرده بود. ملحفه های روی شكمم بالا آمده بود. گیج بودم. فكر كرده بودم دوباره حامله شده ام. درد شدیدتر شده بود، جیغ كشیدم. احساس كردم محل بریدگیها از هم جدا می شود. فشار خونم پایین آمده بود و خونریزی شدید داشتم.

همه ی دكترها و پرستار های بخش به اتاقم دویدند. آن ها تجهیزاتی از قبیل سرم خون، تلمبه ی نفس، سرنگ و غیره با خود آورده بودند. دور تا دورم پر شد از لوله های رنگارنگ. از شدت درد جیغ می كشیدم. «بگذارید بمیرم. تنهایم بگذارید...» در وضعیتی بحرنی بودم. در همانحال كه فشار خونم پایین می رفت، دكتر ها و پرستارها سعی داشتند مرا نجات دهند. اما تصمیم گرفته بودم كه بمیرم. هیچگاه فكر نكرده بودم بعد از مردن چه چیزی در انتظار من است. اما هرچه بود بهتر از آن تخت مدور، داروها، و آن قالب شكنجه بود. با خارج شدن خون از بدنم، اراده ی من برای زنده ماندن نیز خارج می شد. آگاهی خود را از دست می دادم.

وقتی چشم باز كردم در راهروی بخش ارتوپدی بودم. آرام و آسوده و بدون درد. به سراسر راهرو نظری انداختم. هیچكس نبود. نیمه های شب بود. برگشتم تا به اتاقم بروم. می دانستم كه باید كاملا بی حركت در تخت بمانم، خارج شدن از تخت برایم دردسر ایجاد می كرد.

وقتی خواستم به اتاقم بازگردم، تكان خوردم، بلندگوی راهرو درست بالا سرم بود. یادم آمد وقتی به بیمارستان امده بودم، بلندگو كه در حالت عادی یك متر بالای سرم بود حالا درست رو به رویم قرار داشت. در آن لحظه متوجه شدم واقعه ایغیر عادی اتفاق افتاده است. به اتاقم بازگشتم، و دیدم بدنم بر روی تخت مدور بیحركت قرار دارد.

با خود گفتم:« نواری كه به دوربینیم بسته اند چه خنده دار است.» اصلا تعجب نمی كردم. از بالا ی سقف خودم را دیدم كه بیهوش هستم. آگاه بودم كه وضعیتم چه قدر وحشتناك است اما بعد از دو سال احساس آسودگی داشتم.

یادم نیست چه مدت نزدیك سقف بودم، اما بعد خود را در تاریكی مطلق دیدم با خودم گفتم یا چشمهایم از كار افتاده یا در تاریكی هستم. مثل آن بود كه چشمهایم بیرون از بدنم و درتاریكی قرار گرفته است.

احساس كردم كسی من را به طرف خود كشیده. گرما مرا احاطه كرد و آن احساس دوست داشتنی دوران كودكی، زمانی كه مادر بزرگم مرا در آغوش كشید به من دست داد. آغوش او دلچسب بود. نرمی و گرمای آن را احساس می كردم در آن سالها هر وقت به آغوش او پناه می بردم می دانستم همه چیز رو به رو خواهد شد. و حالا او مرا در آغوش گرفته بود و آن احساس را به من انتقال داده بود. او چهارده سال پیش مرده بود اما در این لحظه گویی زنده بود. می دانستم با او هستم. اعتقاد به زندگی بعد از مرگ نداشتم، اما این موضوع ربطی به آنچه تجربه می كردم نداشت. كلمه ای بین ما رد و بدل نشد. لحظه ی یادآوری عشق و محبت گذشته بود. همه چیز به گذشته بازگشته بود. او به همان طریقی به من ابراز علاقه می كرد كه همیشه می كرد.

بعد ازر او دور شدم در همان لحظه متوجه شدم كه سیاهی دور و برم می چرخد. سیاهی از نور جدا می شد. نور به سمت پایین می رفت و من به دنبال آن میرفتم. نور عجیبی بود. جمع می شد. شكل می گرفت و من به سوی آن حركت می كردم. بعد توجهم به دست هایم جلب شد. مثل آن بود دستهایم از هم باز میشود. صبح بود و من به حالت اول دربدن خودم. دوباره در همان تخت مدور و میان لوله ها و گیره ها. دو پرستار داخل شدند و كركره های پنجره را باز كردند. از آن ها خواستم كركره ها را ببندند زیرا به نور حساس شده بودم. حس شنوائیم هم خیلی حساس شده بود. به آن ها درباره ی تجربه ام گفتم آن ها گقتند كه دچار توهم شده ام. فقط یكی از دكترها به دقت به حرفهایم گوش كرد.

هفته ی بعد دوباره این تجربه اتفاق افتاد. اینبار با صورت روی تخت بودم. وضعیت بسیار ناراحت كننده ای بود زیرا وزنم خیلی كم شده بود. پرستارها چند بالش زیر تختم گذاشتند تا كمتر احساس ناراحتی كنم.

و دلایلی پرستار مربوط در سر ساعت مقرر نیامد. زنگ را به صدا درآوردم تا كسی بیاید و مرا به وضعیت عادی بچرخاند باز هم كسی نیامد. چند بار صدا كردم. بعد فریاد زدم و به ناگاه دچار حمله ی عصبی شدم. به شدت گریه می كردم. از بدنم جدا شده بودم. این بار بیدار بودم و می دیدم كهچه اتفاقی می افتد. بدنم در تخت بود و از من دور می شد. دوباره در آن تاریكی بی انتها بودم.

در تاریكی حبابی را دیدم و در حباب تخت مدوری را. بیحركت روی آن افتاده بودم. پرستار را دیدم كه به سوی تخت می دوید وضعیت مرا دید و به بیرون اتاق دوید.

در تاریكی بالای سرم حباب دیگری را دیدم. طفلی در آغوش زنی می گریست. چند بار به اینسو و آنسو نگریستم. به شدت احساس آشفتگی میكردم.

بعد احساس كردم وجودی همراه من است. این وجود البته مرد پیری با ریشهای سفید نبود. در كودكی این تصویر را از ذهن خود زدوده بودم. این وجود متفاوت بود اما به نوعی احساس می كردم همان وجود همیشگی است. گویی نیروی از من حمایت می كرد. اوهم مرا همانگونه دوست می داشت كه مادربزرگم مرا دوست می داشت. اما هزاران بار بیشتر. درست شبیه احساسی بود كه با دیدن نور به من دست داده بود. نیرویی عظیم بود و من بخش ناچیزی از آن بودم. اما لحظه ای بعد وضعیت برعكس شد. آن نیرو بخش كوچكی از من شده بود.

همراه آن وجود زندگی خود را مرور كردم. مثل آن بود كه بچه ی گریان در مركز حباب درون ابری بود كه از صدها حباب تشكیل شده بود. در هر كدام از حباب ها صحنه ای از زندگی ام به نمایش درآمده بود. در یكی از آن ها، در تخت مدور در بیمارستان بودم.

تجربه ی سهمگینی بود و من مطمئن بودم به تنهایی نمی توانستم آن را از سر بگذرانم. در همانحال می شنیدم كه به خودم می گفتم:«تعجبی ندارد. اصالا تعجبی ندارد.»

بسیاری از صحنه ها دردناك بودند. اما من به ادراك جدیدی رسیده بودم. مثل آن بود كه رجعت به گذشته روزها به طول انجامید اما در حقیقت حدود یك یا دو ساعت بیهوش بودم. بعد به بیمارستان بازگشتم اما در قالب خودم نبودم.

دریچه ای شیشه ای را دیدم. پشت دریچه، ملحفه ها بالا و پایی می رفتند. فهمیدم كه دارم به ماشین لباسشویی نگاه می كنم. دو پرستار با یكدیگر صحبت می كردند. یكی از آن ها گفت كه كه پرستارم با دیدن من حالش به هم خورده و به خانه رفته. دیگری گفت دكتر ها به دروغ به من گفته اند كه شش هفته باید در قالب بمانم. در حقیقت من باید شش ماه در قالب باشم.

بعد دوباره در قالب خودم در آن تخت مدور بودم. چند لحظه بعد دو پرستاری را كه صدایشان را شنیده بودم به اتاقم آمدند. ماجرایم را برای آن ها گفتم، آن ها گفتند كه باز دچار توهم شده بودم. به آن ها گفتم پس به پرستارم خبر بدهید كه حال منبهتر شده. آن ها به همدیگر نگاه كردند. بعد گفتم بهتر است به من دروغ نگویید، می دانم باید شش ماه در آن قالب بمانم. پرستارها گیج شده بودند.

باباراهاوس شش ماه در آن قالب ماند. اما سر انجام استخوانهایش جوش خورد و درد كمر او به كل خوب شد.

 

 

Metaphysics_blog@yahoo.com

YAHOO ID=metaphysics_blog

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 مرداد 1386    | توسط: آرمان    | طبقه بندی: دنیای ارواح،     | نظرات()